عصرها حوالی ساعت دلتنگی یه فنجون چای بدست بازم میرم گوشه دنج اتاق
روی صندلی راحتی میشینم و فنجون چای رو کنار پنجره میزارم
آلبوم خاطراتمو باز میکنم
آلبومی که وقتی باز میشه عطر یاس و نرگس فضای ذهنمو پر میکنه
اولین عکس مثل همیشه لحظه ای رو به تصویر میکشه که برای اولین بار دیدمت
بی اختیار لبخندی روی لبام میشینه و مثل اون لحظه صورتم سرخ میشه
هنوز هم گرمی دستت که برای اولین بار توی دستم گرفتم از یادم نرفته
دستای سرد و عرق کرده من نشون میداد که چقدر اضطراب دارم
و ((تو)) چقدر آروم بودی و باوقار
آرامشی که بعد از چند لحظه منم آروم کرد
همیشه برام دل کندن از این عکس و رفتن سراغ عکس بعدی سخته
عکس بعدی من و ((تو)) رو نشون میده نشسته روی نیمکت دو نفره توی پارک
یادت میاد؟
دست میبرم سمت فنجون چای تا گلویی تازه کنم
ولی بازم مثل همیشه اونقدر توی حال و هوای ((تو)) غرق بودم
که فنجون چای سرد شده بود
نظرات شما عزیزان:
دلتنگ که میشوم زمین و اسمان هم که به هم برسند باز دلم بیخیالت نمیشود مگر اینکه تو در قاب چشمانم باز پیدا شوی و خاطره ساز...

یعنی هنوز بوی عطرش میاد ....
اونوقت تو ،
با یه حال خراب ،
بری تو اتاقت ..
همینجوری ا چشماتو ببندی و یه آهنگ play کنی ؛
و صدایی تو گوشت همون حال خراب رو نجوا کنه ....
+ عطرتو حس میکنم همین حوالی ...
.: Weblog Themes By Pichak :.